افشارستان
افشارستان - موسیقی تلفیقی - میلاد درخشانی
تار، درامز، گیتار بیس، پیانو، تنبک، دف، سنتور، گیتار الکتریک، نی، هارمونیکا (ساز دهنی)، کمانچه.
دانلود (از دل زنده دها)
افشارستان - موسیقی تلفیقی - میلاد درخشانی
تار، درامز، گیتار بیس، پیانو، تنبک، دف، سنتور، گیتار الکتریک، نی، هارمونیکا (ساز دهنی)، کمانچه.
دانلود (از دل زنده دها)
(پانوشت: هارولد گارفینکل بیاید لنگ بیاندازد.)

۶ جهت و برون ۶ - علی بلبلی
سفر به تبت، ایران، چین، هند، سرزمین عرب و آذربایجان
بر اساس شعرهای مولانا

بی خوابی زده است به سر. صبح علی الطلوع باید بروم پی دوستی نادیده و ناشناخته که چند کتاب از بلاد طهران برایم خواهد آورد. الان لابد توی قطار روی تخت اش دراز کشیده و سمفونی تالاق تولوق را و هارمونی درک ناشدنی سیلان اندیشه اش را، به رسم امروزی موسیقی تلفیقی، در هم می بافد. از اهالی اگر باشد البته! جناب شهرام خان ناظری، پور برنایی دارد حافظ نام. آلبومی دارند، پدر و پسر، به نام مولویه. یک قطعه ی تک نوازی سه تار دارد. اگر بشود گفت سه تار. دوستی (که در باب سازهای سیمی دانش خوبی هم دارد) می گفت سه تارش را خودش ساخته. نامش هم حافظ گذاشته. پرده ندارد این ساز. من که دانش دقیقی در باب موسیقی ندارم. همین قدر می فهمم که این آقا کاری کرده با این ساز، کارستان. محسن آقا نامجو با همه ی آن آوانگارد بازی هایش، لنگ باید بیندازد جلوی شیخ ما. ما که هر بار نوای حافظ می نیوشیم، نعره ها بر می آوریم و خرقه بر تن می دریم!
هیچ می دونستین که سکوت بین نُت های موسیقی، چقدر توی فضاسازی تاثیر داره؟ سکوت. من این رو اول بار از کارهای اشتراوس فهمیدم. همون که کوبریک توی فیلم اودیسه ی ۲۰۰۱ ازش استفاده کرده. سکوت احساس رو می کشه (به کسر ک) تا برسه به نت بعدی. سکوت شب چی؟ از هیاهوی دیروز تا هیاهوی فردا؟ جان کیج میگه صدای ماشین های توی خیابون هم می تونه موسیقی باشه. تقصیری نداره. تنش خورده بود به تن این طرفی ها. بچه های تبت. سکوت ذهن چی؟

حسین علیزاده - ژیوان گاسپاریان ( نامزد جایزه ی گرمی Grammy 2006 )
منبع: روزنامه اعتماد
صبح بیدار شدم. صدای بارون میومد که به شیشه ی گلخونه می خورد. اوه باید اون شیشه ی شکسته رو عوض کنم. بیچاره مادر دو هزار بار بهم گفته! چند وقته صبحا کله ی سحر از خواب بیدار میشم و دیگه نمی تونم بخوابم. معمولن ساعت شیش و نیم! گاهی پنج. و اگه خیلی آشفته باشم، چهار. صبح بارون می بارید. الان هوا ابریه. این بار دیگه من هم موافقم که هوا یه کمی دل گیره. آخه برای من هوای ابری معمولن دل گشاست تا دل گیر. احساس می کنم تو تمام هستی تنهام! و این به خاطر این شورنوازیه شورمندانه ی حسین آقا علیزاده ست که همین الان دانلودش کردم! امروز جمعه ست. احساس تنهایی. احساس دل گرفتگی. این ها برای من پیام منفی ندارن. من دیوانه وار مشتاق نظاره ی هر احساسی در خودم هستم. میدونید چی می گم؟! دل تنگی، اساسن بد نیست. درون من مثل یه جدول میمونه که هر خونه ش برای یه احساس خاصه. این خونه ها پر که میشن، من پر میشه! و این خونه ها رو من تقسیم نمی کنم به دو دسته ی احساسات بد و احساسات خوب. فقط احساسات. بی صفت! حتا خود احساس غم، چیز بدی نیست. اتفاقن غم بیشتر از شادی من رو ژرفا میده. ژرف. این کلمه رو دوست دارم! من، به روایتی میشه گفت، آدم بی«شعور»ی هستم! وقتی شادم، به خودم می گم: تو شادی! و مثل عقب مونده های ذهنی به شادیم نگا می کنم و نگا می کنم. وقتی غم گینم، وقتی دارم گریه می کنم، به خودم میگم: تو داری گریه می کنی! و عین یه احمق نفهمی که اصلن شعور نداره، به اشک نگا می کم و نگا می کنم. و در هر حالتی، هر چی که پیش میاد، فقط بلدم بگم: اوه، چه جالب! حسین آقا هنوز داره شور می زنه. ابرا هنوز دارن احساس پراکنی می کنن. شیشه ی شکسته هنوز منتظره. و من هنوز همون بی شعوری هستم که هستم. هستم که هستم.
دانلود آلبوم ماه و مه - حسین علیزاده - تکنوازی با ساز شورانگیز (از وبلاگ دل زنده ها)
هنرمندان پرفورمنس کار، در شلوغی پر هیاهوی خیابانهای نیویورک، مثل دیوانه ها کارهای "بی معنی" می کنند.
جان کیج در اجرای کنسرت پیانویی در مقابل شنوندگان حاضر در سالن، ۴ دقیقه و ۳۳ ثانیه سکوت را می نوازد.
فیلیپ گلس به تبت می رود. بودایی می شود، و در بازگشت به اروپا موسیقی مینیمال را به اوج می رساند: یک تم ساده مدام تکرار می شود. تکرار می شود. ساده.
موندریان در روند هنری خود تا آنجا پیش می رود که سر انجام با کشیدن چند مربع رنگی، تابلوی نقاشی اش را به کمال می رساند.
هنر مدرن، یک سنگ توالت را بی هیچ تغییری، صرف قرار دادن در نمایشگاهی، تبدیل به یک اثر هنری می کند.
مورسو، از بوی دریای پشت میله های زندان مست می شود. (راستی مورسو بیگانه بود یا همه ی آن دیگران؟)
تئاتر ابزورد، نیهیلیسم را به اوج می رساند و در ساده ترین رفتارهای آدمیزادی طنزی از یاد رفته را بازنمایی می کند.روزگاری دوستان خوش فکر من در فرانکفورت، پیش بینی پیامبرگونه ی حضرت مارکس را از حوزه ی اقتصاد به حوزه ی فرهنگ گسترش دادند. انسانها دیگر حتا توان اندیشیدن درباره ی این را از دست داده اند که: "واقعن برای چه زندگی می کنیم؟"
(ارجاعات شاید چندان دقیق و درست نبوده باشند.)
(توضیح: توی این نوشته ها دمبال نظم خاصی نباشید. حوصله ندارم منظم بنویسم.)
۱- توی جامعه شناسی هر کس که به نحوی مخالف حفظ نظام موجود باشه و گرایش به ایجاد تغییرات ساختاری در سیستم جامعه داشته باشه، بهش میگن مارکسیست! حالا جالب تر اینکه اصلن جریان اصلی رشد رشته ی جامعه شناسی توی مسیری بوده که بیشتر در جهت حفظ نظام موجود جامعه نظریه پردازی کرده. یعنی جامعه شناسا بیشتر دمبال این بودند که به نحوی بتونن تنش های جامعه رو شناسایی کنن و یه فکری برای حل این تنش ها بکنن. خوب این مخالف اون گرایشیه که جامعه شناسان مارکسیست دارن. یعنی یه جورایی میشه گفت اصولن جامعه شناسان دو دسته ی کلی هستند: یا جامعه شناسند یا مارکسیست!! یعنی جامعه شناسی مترادف شده با جریان محافظه کاری.
موضوع از این قراره: جامعه مجموعه ای از آدمهاییه که دور ه جمع شدن و توافق کردن که با هم زندگی کنند. خوب این مجموعه باید نظم داشته باشه. هرچی تعداد افرادش بیشتر بشه منظم کردنش سخت تر میشه. بنابراین باید به شیوه های مختلف جامعه رو از بی نظمی و آشفتگی دور نگه داشت. خوب شما فکر کردین مثلن مذهب کارش چیه؟ که با خداوند متعال آشناتون کنه؟ نه خیر. مذهب به شیوه های مختلف آدما رو طوری اهلی می کنه که نظم جامعه رو بهم نزنن. خلاصه، تو قرن هیجدم اون چیزایی که تا اون موقع جامعه رو داشتن حفظ می کردن کم کم کارایی شون رو از دست دادن. چند نفر پا شدن گفتن چی کار کنیم چی کار نکنیم؟ و جامعه شناسی رو کم کم درست کردن. البته اون موقع خودشون هم درست نمی دونستن دارن چه کار می کنند. بنا بر این، جامعه شناسی اول بار با این هدف کم کم رشد کرد که یه فکری برای آشفتگی اجتماعی بکنه. البته همون موقع ها هم حضرت مارکس داشت یه چیزای دیگه ای کشف می کرد که موضوع رو از یه بعد کاملن متفاوت نشون می داد.خوب بله البته این یه تحلیل کاملن سطحی و ساده ست.
۲- مارکسیستها که دل سوز آدمای فقیر بیچاره بودند لطف کردند و راه کارهایی برای نابودی سرمایه داری پدرسوخته پیدا کردند. بعد راه کارهاشون رو توی کتاباشون چاپ کردند. بعد این آقای سرمایه داری رفت کتاباشون رو خوند و فهمید می خوان چه کار کنن. و برای هر راه کار اونا یه تله ی جدید ساخت!
خوب بله البته...!
کافه آستاراخان ــ انور ابراهیم (سه نوازی)
Anouar Brahem oud
Barbaros Erköse clarinet
Lassad Hosni bendir, darbouka